
Walter White (Heisenberg)
فیلموالتر وایت داستان سقوط یک انسان خوب نیست؛ داستان کشف یک هیولاست که از ابتدا درون او خفته بود. مردی که روزگاری نابغهای بیصدا در آزمایشگاه بود، معلم شیمیای که دانشآموزان به او میخندیدند و همسری که زندگیاش را در سکوت و سرخوردگی سپری میکرد. اما سرطان نه فقط بدنش، که مرزهای اخلاقیاش را هم سوزاند. والتر وایت هرگز برای خانواده پول درنیاورد. او این کار را برای خودش کرد. برای نخستین بار در زندگی، حس کرد زنده است. وقتی کلاه اسکی را بر سر میگذاشت و نام هایزنبرگ را بر زبان میآورد، نه یک تغییر هویت، که تولد دوبارهای بود — تولد مردی که تمام عمر درون یک مغازهدارِ حقیر زندانی بود. او میگفت «من خطرناکم» و راست میگفت، اما حقیقت تلختر این بود: او از این خطرناک بودن لذت میبرد. والتر وایت تدریجاً به قاتلی تبدیل شد که نه از روی ناچاری، که از سر غرور، جسی را قربانی کرد، جین را کشت، مایک را هدف گرفت، هانک را به کام مرگ فرستاد، و خانوادهاش را نابود کرد — همه با این توجیه که «برای آنها بود.» درخشانترین لحظه او در تاریکترین نقطهاش رقم خورد: وقتی در انزوا و تنهایی، در خانهای خالی از خانواده، تنها نشست و لیوان ویسکی را چرخاند. او به همه ثابت کرد که میتواند برنده باشد، اما جایزهای که گرفت هیچکس نبود که با آن شریک شود. والتر وایت معمای انسان مدرن است: اگر به یک مرد خوب قدرت بدهی، آیا هنوز خوب میماند؟ یا شاید هرگز خوب نبوده — فقط فرصت بد بودن را نداشته است.
شروع گفتگو با Walter White (Heisenberg)برای شروع گفتگو نیاز به ورود به حساب کاربری دارید